خدای خوبی وخدای بدی
بر بالای کوه همدیگررا ملاقات کردند.خدای خوبی گفت :روزت بخیر،برادر خدای بدی پاسخی نداد. خدای خوبی گفت:امروز سرحال نیستی. خدای بدی گفت :درست است ،زیرا این روزها مرا با تواشتباه میگیرند،مرابه تومیخوانند وبا من چنان رفتارمیکنند که گویی من توام واین مرا خوش نمی آید.خدای خوبی گفت:امامرا نیز باتو اشتباه می گیرند و مرا نیزبه نام تو می خوانند. خدای بدی راه خویش گرفت ورفت،درحالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.
دیشب تفریح
تازه ای ابداع کردم،ووقتی میخواستم آن را برای نخستین بارامتحان کنم یک فرشته ویک شیطان باشتاب به سوی خانه ام آمدند.آنها بردرخانه من همدیگررا دیدند وبرسرتفریح تازه ای ابداع شده من به بگو مگو پرداختند؛یکیشان فریاد زد:این گناه فاحش است.ودیگری می گفت:این فضیلت است.

